واکسن یک سالگی
سلام . بالاخره گل پسرم واکسن یک سالگیش رو هم زد. بمیرم که اون روز تو اوج خنده بود، که یک دفعه آمپولش زدنن. اولش کلی گریه کرد. گوله گوله اشک بود. ولی بعد از چند دقیقه که اومدیم بیرون از مرکز بهداشت، خنده بود که روی لبهای قشنگ بود. شبش رو موندیم خونه مادر جون اینا.آخه آقاجون بردت بیرون و خوابوندت. من و بابایی هم گیج خواب بودیم. با یه تعارف مادر جون واسه موندن و خوابیدن خونه ی اونا، ما هم از خدا خواسته شب رو موندیم همونجا. صبح هم مادر جون و خاله ریحانه که میخواستن برن دندون پزشکی رسوندیمشون و رفتیم خونه خودمون.راستی یادم رفت بگم که به لطف قدمهای مبارکت و با کمک آقاجون، ما هم صاحب ماشین شدیم بالاخره خدا رو شکر. خلاصه جونم واسه پس...



